ملاصدرا گوید:
خداوند بینهایت است و لامکان وبیزمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید
و به قدر آرزوی تو گسترده میشود
و به قدر ایمان تو کارگشا میشود
یتیمان را پدر میشود و مادر
محتاجان برادری را برادر میشود
عقیمان را طفل میشود
ناامیدان را امید میشود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان راشمشیر میشود
پیران را عصا میشود
محتاجان به عشق را عشق میشودخداوند همه چیز میشود همه کس را…
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردیها،ناراستیها، نامردمیها…
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسهای خوراک و تکهای نان مینشیند
در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند
و در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند…
مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود ؟؟؟؟؟
الهی به امید تو
امروز در اعماق قلبم شادیی را احساس می کنم نمی دانم چرا؟
امیدوارم این شادی قلبم شیطانی نباشد :) یعنی شیطون نرفته باشه تو جسمم :)
که اون وقت وقتی باید ناراحت باشم شادی کنم و
وقتی باید شاد باشم دل غمین گردم
الهی یاریم کن که شادی ام مستدام گردد و یاد تو هماره یاور و پشتیبان من در زندگی!
خدایا به همه مردم کمک کن و باران رحمت بی منتهایت را بر ما فرو ریز!
عشق و محبت
شادی
آسایش
آرامش
پاکی جسم و روح
پاکی جسم و روح
بر ما ارزانی دار!
زمستان .... برف
بهار...........باران
پاییز..........برگ ریزان
تابستان....گرما - عرق ریزان - عطش
و بازهم زمستانی دیگر
من؟؟؟ کجا هستم؟
خدایا کمکم کن تو زندگیم نگرانم جدیدا انگار داره تغییراتی تو زندگیم اتفاق می افته یا من حساس شدم .... من تغییر کردم؟؟؟
خدایا کمکم کن
کمکم کن
کمکم کن
کمکم کن
.
.
.
.
.
.
.
خدایا همیشه خودت دستم و بگیر و هوای منو داشته باش
خودت که می دونی من فقط به تو احتیاج دارم و بس
تو منو تنها نذار
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه
یکدیگررا دوست داشتند...
زن جوان : یواشتر برو من می ترسم...
مرد جوان : نه، اینجوری بهتره ...
زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم...
مرد جوان : خوب،اما اول باید بگی که منو دوست داری...؟
زن جوان : دوست دارم،حالا می شه یواشتر بری...؟
مرد جوان : منو محکم بگیر...
زن جوان : خوب حالا می شه یواشتر بری...؟
مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر
خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.....
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود، برخورد موتورسیکلت با
ساختمان حادثه آفرید در این سانحه که به دلیل بریدن
ترمزموتورسیکلت رخ داده ، یکی از دو سرنشین زنده مانده و دیگری
درگذشت، مرد جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود ،پس
بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او
گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوست دارم را از زبان او
بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....
مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت
شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که
روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ
التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را
دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش
فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم
و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد.
پسر، کنجکاو ولی ناامید،
جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت.
با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک
انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت
و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده..
یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند.
از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند،
تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام
اموال خود رابه او بخشیده
است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.
هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای
مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت.
در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین
را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین
مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و
روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است. چند بار در زندگی دعای خیر
فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم نبوده اند.
چرا هیشکی به الکامپ من سر نمی زنه؟
خدایا عاشقم عاشق ترم کن سراپا شعله ام خاکسترم کن